شمارهٔ ۵
روز وشب پیدا ز چهر و طره دلدار شدآن یک از بس گشت روشن این یک از بس تار شد
بود یوسف دلبر مارا غلام از جان ودلخواست چون بفروشدش ناچار در بازار شد
قوت جانها چهر او درقحط شدنبودعجبگر نهار وش ام ماهم روی وموی یار شد
آن صنم را درکلیسا چون گذاری اوفتادبت پرستان را رخش بت طره اش زنار شد
شد چو پیدا وصل اوجنت شد وپرنور گشتشد چو پنهان هجر او دوزخ شد وپرنار شد
حکمتی داردکه دورم کرده یار از پیش چشمچون حذر می باید از مستی که خنجر دار شد
خواست تا رونق دهد بازار حسن خویش راتا بداند کیست بازاری که بی آزار شد
ابرویش سیاف آمد چشم او قصاب گشتشد لبش حلوا فروش و زلف او عطار شد
یار ما هر لحظه گردد در لباسی جلوه گرجلوه گر امسال نیکوتر به ما از پار شد
چشم حق بینی بده یارب که تا بشناسدشهر زمان در هر لباسی کان بت عیار شد
گاه آدم گشت وهرکس سجده پیش اونکردهمچو شیطان مرتد وملعون و بدکردار شد
گه شد ایوب واندر هر بلائی صبرکردتا بدانند آنکه صابر گشت برخوردار شد
گاه شد ادریس و اندر مدرس دانشوریدرس گو از لطف وقهر حضرت جبار شد
گاه یونس گشت واندر بطن ماهی جای کردتا بداننداینکه جای در به دریا بار شد
گاه خضر راه مردم گشت در ظلمات دهرگمرهان را رهنما و رهبر و رهدار شد
گاه شد داوودهمچون حلقه های زلف خویشهم زره گر گشت وهم خوش صوت وخوش گفتار شد
حشمت الله گشت گاه وتخت را بر باد زدمیهمان مور گه گه میزبان مار شد
گه خلیل الله گشت ورفت ودر آتش نشستتا همه بینن کآتش از رخش گلزار شد
گاه شد یعقوب و اندر گوشه بیت الحزنچشم پوشید از جهان چشمش ز بس خونبار شد
گاه شدیوسف مکان فرمود اندر قعر چاهگه برون آمد ز چه رونق ده بازار شد
گاه شد موسی در آورد از عصائی اژدریآفت فرعون کافر پیشه غدار شد
گاه شدعیسی روح الله وچون چندی گذشتکردخود داری به پا و بر سر آن دار شد
در ظهور آمد چو در دوران وجود احمدیشد پسر عم با محمد (ص) حیدر کرار شد
مرحبا مرحب کش آمد گاه وگاهی صف شکنگاه خیبر گیر وگه اژدر در از گهوار شد
از عطا دمساز گه با قنبر و مقداد گشتاز کرم همراز گه با بوذر وعمار شد
خواست چون ایزد بنای عالمی بر پا کندگاهی از امر خدا بنا گهی معمار شد
گه نجات آمد به سلمان تا مسلمانش کندچون ز بیم شرزه شیر دشت ارژن زار شد
پیرزن ها راکه از هر گوشه آمد توشه کششیر زن ها را گهی قاتل به گیرودار شد
احولی راکرد گاهی دور از چشم نصیرتا ببیند درحقیقت صاحب دیدار شد
زاهد ار خواند مرا کافر که می گویم بگفتاز نصیر افزون هر آنکس با خبر ازکار شد
گر نصیر او را خدایش خوانداین نبود شگفتداشت حلاجی انا الحق ذکر او بردار شد
سوختند او را و از خاکسترش بر روی آبهم انا الله آشکارا بر اولوالابصار شد
آینه یزدان نما آمد چو ذات پاک اویار پس در آینه هم یار وهم نه یار شد
ای ولی الله مطلق چشم یزدان دست حقدست بیرون ز آستین کن دهر پر کفار شد
هرکه شدمنکر تو راخود آگهی منکر که گشتمورد لعن عباد وخالق جبار شد
چون ثنا گفت از تو موسیقار موسیقار گشتمنکرت آمد چو بوتیمار بوتیمار شد
دانه ای هر کس به امید تو درعالم بکشتسبز گشت وخوشه کرد وحاصلش خروار شد
نه چه گفتم من که خرواری شد از آنحاصلشکز طفیلش خوشه چینی صاحب انبار شد
زالتفاتت اسم ورسم من بلنداقبال گشتلیک درهجرت بلند اقبال من ادبار شد
هم ز تو درمان به من هر درد و هر آزار گشتهم زتو آسان به من هر صعب وهر دشوار شد
هم خدا بیزار از او شد هم رسول الله بریرتبه وجاه ترا آنکس که درانکار شد
والی ملک کرامت شد در اقلیم وجودبر ولی اللهیت هر کس که دراقرار شد
از لب شیرین یار از بس سخن گویدهمیاین چنین شعر بلند اقبال شکربار شد