شمارهٔ ۴
ای سیه زلف نگار از بس پریشان بینمتهمچو خود سرگشته بر رخسار جانان بینمت
با وفائی چون ز مرگ من ترا هست آگهیز آن سیه پوشیده ای زآنرو پریشان بینمت
روی گندم گون یار من بود باغ بهشتراه آدم تا زنی مانند شیطان بینمت
آتشین روی نگارم هست نمرود از جفااندر آذر چون خلیل الله از آن بینمت
روی یار من کف موسی تو هستی چون عصاکرده از اعجاز افسونت که ثعبان بینمت
عیسی روح اله ای زلف ار نیی پس از چه روروز وشب همخانه با خورشید تابان بینمت
روی او بیت الله وابروی او محراب اوستگاه راکع گاه ساجد همچو سلمان بینمت
درد دل را چون تونتواند کسی کردن علاجای سیه چرده به دانش همچولقمان بینمت
سر به جام لعل یارم برده ای وخورده ایباده و ز مستی بود کافتان وخیزان بینمت
ای سیه زلف این چنین کافتاده ای برچهر یاردشمن دین آفت دل غارت جان بینمت
از زنخ دارد تون گوئی یار من گوئی ز سیمپیش سیمین گوی او دایم چوچوگان بینمت
گر نه تو دزدی وچهر یارم ار نبود عسساز چه رو در بندی و از چیست لرزان بینمت
چهره سیمین دلدارم بود گنجی ز حسنبر سر آن گنج چون افعی پیچان بینمت
همچو مهتاب است روی یار مهر افروز مندر بر مهتاب چون عقرب بهجولان بینمت
ماه من هر جا کند رخ رونمائی سوی اوهمچو حربا عاشق خورشید رخشان بینمت
خواهد آن مه روکه جور خویش را با مهر منچونهمی سنجد از آنرو همچو میزان بینمت
حمل داری پاک گوهر ز آن ره ای زلف سیاهتیره وتاریک همچون ابر نیسان بینمت
بوسه از بس می زنی هر دم به سیمین چهریاردر برم خون گشته دل از رشک نتوان بینمت
در تو از بس باربد سان دل نوا دارد عجبنیست چون چنگ نکیسا گر درافغان بینمت
ای سیه زلف ار نیی زاهد چرا چون زاهدانپیش چشم مست او برچیده دامان بینمت
روی یارم را به یزدان عابد ار داند دلیلنیز من بر اهرمن ای زلف برهان بینمت
گه زنی چون اهرمن ره گه به یزدان رو کنیگاه کافر یابمت گاهی مسلمان بینمت
نه مسلمانی نیی کافر الا ای زلف یارزآنکه پیوسته مقیم باغ رضوان بینمت
گه چو هندوئی که دور افتاده باشد از وطنوز غریبی گشته باشد زار وعریان بینمت
می کشد بر چهره هندو شکل لام ای زلف توهندوئی و شکل لام خط فرقان بینمت
گه به هم پیچیده چون خط ترسل یابمتگاه درهم رفته چون توقیع فرمان بینمت
بس که گردی گاه کج گه راست پیش اوستاددرگه تعلیم چون طفل سبق خوان بینمت
گه اسیر بندی وگاهی اسیر توست دلگاه چون بیژن گهی سام نریمان بینمت
در به هر چینت دو صد خاقان چین باشد اسیرچون کمند پر شکنج پور دستان بینمت
ای سیه زلف نگار از بس دراز وتیره ایچون شب یلدای در فصل زمستان بینمت
روی یارم نوشکفته بوستانی پر گل استبر درآن بوستان چون بوستان بان بینمت
گاه همچون سلسله بر دوش دلدار اوفتیگاه همچون حلقه اندرگوش جانان بینمت
گه به درد بی دوای خویش درمان یابمتگه به روی نازنین یار دربان بینمت
گر نیی شام محرم از چه چون گردی عیانباعث افغان خلق از انس واز جان بینمت
تار تارت گه به جنبش باشد وگه در سکونگاه همچون آورده گاهی چو شریان بینمت
روز وشب پیراهن لعل لب یاری مگردشت ظلماتی که گرد آب حیوان بینمت
چون بلنداقبال گاهی سرفراز از وصل دوستهمچو اهل حال گه سر در گریبان بینمت
بالش از مه بستر از خورشید رخشان باشدتچون غلام درگه شاه خراسان بینمت