گنج

شمارهٔ ۳

۶۵ بیت
دوش طبع من ملال از بس ز هجر یار داشتبا دل من تاسحرگه گفتگو بسیار داشت
گفتم ای دل در کجائی هرزه گردی تا به کیکی دلی غیر از تو هرگز صاحبش را خوار داشت
این بلند اقبال من سوزد که در دور زمانغیر من هر کس دلی آسوده و غمخوار داشت
در بر من نیستی یک دم کجائی روز وشبکی کسی در هزره گردی اینهمه اصرار داشت
دل بگفت ای بی خبر از خود ز سوز وشور عشقهر که عاشق بود دل دایم به پیش یار داشت
من بر یار تو می باشم شب و روز ای عجبکی کجا دل داشت در بر گر کسی دلدار داشت
گفتمش شب ها مه من درچه کاری بود گفتداشت بر کف گاه ساغر گاه چنگ وتار داشت
گفتم اندر ساغرش بد خون دلها یا شرابگفت گه بیرون به رندی گه می خلار داشت
گفتمش گهگاه و کم کم یا دمادم خورد میگفت نی بر لب پیاپی ساغر سرشار داشت
گفتم ای دل راست گو چون بود رفتارش به توگفت می دیدم به من مهری برادر وار داشت
گفتمش چون بودخوی آن نگار خوبرویگفت درامسال بدخوئی نه همچون پار داشت
گفتمش از مهر او طرفی که بستی چیست گفتطرفم این کز وصل خویشم بی غم وآزار داشت
گفتم از می مست چون می شد چه می کرد او بگفتخنجر اندر کف جدلها با درو دیوار داشت
گفتم از حسنش بگو گفتا که اندر چرخ حسنبود تابان ماهی اما ز لف عنبربار داشت
گفتم از رویش بگو گفتا بیاض عارضشنقطه شنگرف گون وخطی از زنگار داشت
گفتمش گواز جبینش گفت پیش آفتابگوئیا آئینه ای می داشت این آثار داشت
گفتم از نور رخش گو گفت بر کف گوئیاسوره نور و کتاب مجمع الانوار داشت
گفتم از زلفش بگو شرحی بگفت از زلف اومن چگویم زلف او شرح وبیان بسیار داشت
گفتم از آن طره طرار برگوقصه ایگفت طولانی است آن شرحی که درطومار داشت
گفتمش چون بود تار طره طرار اوگفت درهر تار چندین تبت وتاتار داشت
گفتم از باریکیش گو گفت می پنداشتیکزریاضت همسری با خواجه عطار داشت
گفتم از تاریکیش گوگفت گویا نسبتیبا شب هجران یار و با دل کفار داشت
گفتم از بویش بگو گفتا گمانم می رسیدبارها ازمشک وعنبر بسته بر هر تار داشت
گفتم از عطرش بگوگفتا ز عطر بوی اوخویش را عنبر ز عطر بوی خود بیزار داشت
گفتمش گو از درازایش بگفتا یک دوشبرکوتهی تخمین زدم از شام هجر یار داشت
گفتم ازشکلش بگوگفت از یمین واز یسارآن بت فرخار می پنداشتی زنار داشت
گفتم از چینش بگوگفتا دو صد چین وختنزیر هر چین و شکن آن طره طرار داشت
گفتم از زلفش حکایت گو به پیشم موبه موگفت پیچ وتاب زلفش مو به مو چون تار داشت
گفتم از حالش بگوگفتا پریشان حال بودگوئی آن هم همچو ما عشقی بدان رخسار داشت
گفتمش ز آن سیمتن در آن پریشانی چه خواستگفت گردن کج چو مسکین خواهش دینار داشت
گفتم از نوشین لب لعلش حکایت کن بگفتنوشداروئی عجب در لعل شکربار داشت
گفتمش گو از دهانش گفت هیچ ازاو مگوجوهر فردی که می گویند کی آثار داشت
گفتم از دندان او گوگفت از یاقوت سرخحقه ای دیدم دو رشته لؤلؤ شهوار داشت
گفتمش گواز زبان درفشان او بگفت«بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت»
گفتم از سیمین زنخدانش به پیشم گو سخنگفت چاهی از زنخدان آن بت عیار داشت
گفتم از آن چاه گوگفتا چوا فتادم در اودل همی دیدم در آن جا ناله های زار داشت
گفتمش چون شد که بیرون آمدی ز آن چاه گفتطره اش این ستگیری را به من اظهار داشت
گفتم از سرو قدش گوگفت قدش را به سروچون دهی نسبت چو قدش سرو کی رفتار داشت
گفتم از چشمش بگو گفت ار چه خود بیمار بودچون طبیبان در برش دیدم همی بیمار داشت
گفتم از مژگان اوگوگفت آن ابرو نبودذوالفقاری بد که درکف حیدر کرار داشت
آن شهی کز باده عشقش هر آنکو مست شدهم بلند اقبال گشت وهم دلی هشیار داشت
مه راو را در ازل هر کس که در دل جا نداددل پر ازحسرت ز بدبختی چوبو تیمار داشت
من چگویم مدح ووصف از این چنین شاهی که اوشبهه در پیش کسان باخالق جبار داشت
گر نصیر او راخدایش خواند چون خورد شد بصیراحولی را دور از چشم اولوالابصار داشت
شبروی گه در فلک می کرد بر خیل ملکرهروی گه در زمین با بوذر و عمار داشت
بود شبها پیرزنها را معین و توشه کشروزها با شیرزنها جنگ وگیر و دار داشت
مرحبا مرحب کش آمد صد هزاران آفریندشمنی از امر حق با فرقه کفار داشت
دوستان را نه ز فتح آسوه دل می کرد وبسدشمنان را هم ز رحم آسوده از زنهار داشت
عالمی گر می شدند از بهر رزمش متفقنه ملالی خاطرش نه با کی از پیکار داشت
جن وانس ار می شدند اعدای او روز نبردکی کجا اندیشه از اعدای بد کردار داشت
هر چه اسرار الهی بود اندر روزگاراطلاع از کم و کیف آن همه اسرار داشت
بی رضای پاک یزدان هیچ کاری را نکردکار یزدان بود در روی زمین گر کار داشت
دل بر این دنیا نبست واف بر این دنیا نمودروی دل دایم به سوی داور دادار داشت
منکر ملعون او درحقش اقرار ار نکردبود از آنرو کو مرجح نار را بر عار داشت
منکرش را گوئیا پروا نبود از سوختنسوختن را چون سمندر آرزوی نار داشت
او یدالله است وعین الله و وجه الله چرامنکر او در حق او این همه انکار داشت
بود او صاف وثنای آن امام راستینآن نواهائی که درمنقار موسیقار داشت
آفرین بر رتبه وجاه وجلال احمدیکو گه رزم این چنین شاهی سپهسالار داشت
دید از آن سالار درمان گرتنی را درد بودشد از او هر کار آسان گر کسی دشوار داشت
هر که مهر تو نشد او را عجین در آب و گلکوکب اقبالش از روز ازل ادبار داشت
د رزمین دل به امید تو تخمی هر که کشتچون بدیدم صد هزاران خرمن وانبار داشت
هم خدا خشنود از او شد هم پیمبر زو رضابر ولی اللهیت هر کس چو من اقرار داشت
رتبه و جاه تو راکس نیست دانا جز خداقدردانی از تو شاها احمد مختار داشت
چشم یارت باد روشن روز خصمت باد تارروز را تا روشن و شب را خدا تا تار داشت
درمذاق مردمان قندمکرر خوشتر استعیب نبود گر قوافی چند جا تکرار داشت