شمارهٔ ۲
سلطان چرخ دوش چوشد سوی خاوراروی سپهر شد ز ثریا مجدرا
چشمم زهجر ان بت بی مهر ماه چهراختر گهی شمرد وگهی ریخت اخترا
گاهی ز گریه بودم چون ابر نوبهارگاهی ز ناله گشتم مانندتندرا
از خون دیده گشت کنارم چولاله سرخکردم چو یاد از آن خط سبز چو سعترا
گفتی ز ناله دارم نسبت به ققناگفتی ز گریه دارم خویشی به کودرا
از بسکه گریه کردم خود گفتمی مگرصدچشمه گشته تعبیه درچشم مرمرا
ناگاه خادم آمدوگفتا نگفتمتمسپار دل به لاله رخان سمنبرا
کز مهر دم زنند وزمردم برنددلآنگه کنندجور چو بر قحبه شوهرا
یاری که سال پار بدت روز و شب به برماند یک روان که بود در دوپیکرا
امسال کوکجاست که می نایدت به برواندر نظر نیاردت از شوکت وفرا
با عاشقی چه کار تو را هان بگویمتبشنوزمن که عشق تو رانیست در خورا
نشنیده ای مگر ز بزرگان که گفته اندنبود هر آنکه سر بتراشد قلندرا
ز این گفته شد ز یده مرا خون دل روانبا صدهزار ناله بگفتم به زاورا
دنیا به یک قرار نمانده است غم مخورتنها همی نه یار من استی ستمگرا
«ناچار هر که صاحب روی نکو بود»سنگین دل است اگر همه باشد پیمبرا
یک چند صبرکن به غم دل که کردگارخوش دارد از کسی که به غم هست صابرا
بنازد ار به وصل وگدازد گرم زهجرهست اختیار من همه دردست اهورا
بودیم ما وخادم گرم سخنوریناگه طراق سندان برخاست از درا
جستم زجا ورفتم وگفتم که کیستیگفتا منم شناختمش کوست دلبرا
در بر رخش گشودم وگفتم چگونه شدکت یادازمن آمد بخ بخ ز در درا
ترکی ز دردرآمد خوی کرده می زدهچهرش زتاب باده فروزان چواخگرا
رویش به روشنائی چون ماه نخشباقدش به دلربائی چون سرو کشمرا
نی نی خطا سرودم چون قدوروی اونی سرو کشمر ومه نخشب برابرا
کی داشت ماه نخشب زلفی چو سنبلاکی داشت سروکشمر چشمی چوعبهرا
نه سرو کشمری را بدجامه بر تنانه ماه نخشبی را بدتاج بر سرا
هم جامه داشت او به تن از اطلس وحریرهم تاج داشت او به سر از مشک اذفرا
افتاده زلف او به سر دوش اوچنانکزاغی نشسته باشد برشاخ عرعرا
با شام بود موی سیاهش پسر عمابا ماه بود روی سپیدش برادرا
هی هی تنش به نرمی خلاق قاقمابخ بخ رخش به خوبی سلطان نسترا
زلفش دو صد لطیمه از مشک تبتاچشمش دوصدقنینه از خمر خولرا
دیدم چوزلف اوست پریشان وبیقرارکردم یقین که هست جهان دار کیفرا
گوهر به یک تکلم لعلش شود حجرگیرم دگر ز عمان نارندگوهرا
عنبر به یک تحرک زلفش شودگیاهگیرم دگر نیارند از بحر عنبرا
بنشاندمش به صدر وفشاندم به آستینگرد رهش ز روی چوماه منورا
وز روی شادمانی در پیش اوزدمسر بر زمین کله را بر چرخ اخضرا
چون زلف خویش گشت پریشان مرا چودیدگفت ای افغان مگر که به خوابستم اندرا
چونی چه می کنی چه شدت کاینچنین شدیزرد وضعیف وخسته و رنجور ومضطرا
میباشدت مگربه میانم میانه ایکاینسان شده است جسم توچون موی لاغرا
چشمان من مگر به توفرمود کاینچنینبیمار و زار گردی و بی خواب و بی خورا
خواهی کتاب عشق نویسی مگر که هسترگها عیان به جسم توچون خط مسطرا
گفتم بدو که برخی جان توجان منشبهای هجر کرده بدین روزم اکثرا
گفتا ز دردهجر نمردی زهی توانگفتم درآتش است حیات سمندرا
القصه چون که پاسی از شب گذشت گفتخیز ومی آر می شودت گر میسرا
زآن می که گر بنوشد یک قطره دیو از اوگردد فرشته طینت وهم حورمنظرا
زآن می که گربنوشد بی دانشی از اودرگل فروبماند تا حشر چون خرا
زآن می که قطره ای خورد ار تیره زاغ از اوگردد خجل ز جلوه او طاوس نرا
زآن می که بوی او رسد ار بر مشام مورگویدغلام درگه ما بد سکندرا
گفتم تو ساده روئیبا با باده ات چه کارساقی مخواه وزومطلب باده دیگرا
با ساده روئی آور باکی ز مردماوز باده خواری آخر شرمی ز داورا
ترسم خدا نکرده به یغما رود زتوتو بار سیم داری و رندان به معبرا
شهزاده گوش هرکه خورد باده می بردترسم خبر شوندت از این سر مضمرا
گفتا به خنده پاسخم از لعل شکرینکای آسمان دانش از انصاف مگذرا
خوردن شراب بهتر یا درزمین مدحتخم امید کشتن وبردن جفا برا
خوردن شراب بهتر یا همچون این وآنهر صبح و شام روی نمودن به هر درا
خوردن شراب بهتر یا هر زمان شدندر کاخ شاهزاده به صد غرچه همسرا
خوردن شراب بهتر یا همچواهل فارسکردن نفاق وگشتن از ذره کمترا
خوردن شراب بهتر یا همچون غرچگانثلث از وظیفه کسر نهادن ز مضطرا
«از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است»برخیز ویک دوساغر صهبا بیاورا
جستم ز جا ورفتم درکوی می فروشگفتم بدوبه لابه مرا ای تو سروا
مهمانکی عزیز مرا کرده سرفرازاز من شراب ناب طلب کرده ایدرا
بستان به رهن خرقه ودستار را ز منکاین نیمشب نه سیم مرا هست ونه زرا
اما نه چون شراب شرآبی که می دهینیمیش آب باشدو نیم دیگر شرا
از من گرفت خرقه ودستار را به رهنآورد یک دومینا صهبای احمرا
آهسته زوگرفتم وهر جا دمان دمانتا آمدم به خدمت آن نیک مخبرا
گفتم می است هین بستان گفت هان وچنیننقلی بیار و ز گل فرشی بگسترا
مشکی بسای چون سر زلفم به هاوناعودی بسوز چون خم جعدم به مجمرا
آراستم پس آنگه بزمی چنانکه بودرشک بهشت وحسرت خاقان وقیصرا
شمع وشمامه شاهد و شیرین وشرابچنگ وچغانه بربط وطنبور ومزمرا
هم کردمش به جام شراب مروقاهم بردمش به پیش گلاب مقطرا
پنداشتی که کلبه من دشت چین بودگر دیده بد به هر جهت از بس معطرا
کر گشت گوش زهره چنگی در آسمانبنواخت بسکه مطرب مزمار ومزمرا
ساغر به نای بلبله ناگه دهان گشودچون طفل شیرخواره به پستان مادرا
او هی ز من شراب طلب کرد ومن همیدادم به دست او ز می صاف ساغرا
او مست گشت از می ومن از دوچشم اومستی من ز مستی او بود برترا
گفت آلت قمار اگرت هست پیش آرشطرنج و نرد را بنهادمش در برا
گفت ار بری تو من ز لبت می دهم دو بوسور من برم بخوان تو یکی قطعه از برا
اما نه همچو شعرم شعری بود کز اودلها پریش گردد و جانها مکدرا
گفتم مرا تو هر چه کنی شرط حرف نیاما منم پیاده تو شاه مظفرا
گر تو بری ز من بستانی به زور حسنور من برم نمی شودم بخت یاورا
زاین گفته شد چو زلف خود آشفته در غضبگفت ار بری دهم به خداوند اکبرا
سویم وزیر و بیدق آن شه روان چو کردهشتم به پای پیل تن اسبش رخ و سرا
آورد رخ چو پیش من آن شاه حسن شدشاهش ز غصه مات وفکند از سر افسرا
برجستم وز شادی در پیش روی اوبرداشتم سه چار معلق چو کوترا
تنگش به بر کشیدم چون جان نازنینوز لعل او گرفتم هی بوسه بی مرا
گفتا مگر که آگهیت از حساب نیستگفتم حساب چیست در این مرز وکشورا
گفتا دو بوسه شرط بکردم چه می کنیگفتم مگر نه دو بهعدد ده شد ایدرا
گفتا گرفتم اینکه دو ده در عدد شودبوسیده ای تو اینکم از صد فزون ترا
گفتم سه چار بوسه فزونتر نکردمتگر نیست باورت بشماریم از سرا
گفتا بیار نرد کز این شاه واین وزیریک لخت خون شده است مرا دل به پیکرا
از کعبتین حاصل من بود چار و سهکوکرد پنج خانه خود را مسخرا
عشقش چار من شد وحیران که چون کنمکافتادم از دو خالش ناگه به ششدرا
خندان بروی من نظر افکند وگفت هانچونی کنون بخوان غزلی روح پرورا
چون این بگفت ناگه از فیض سرمدیاین مطلبم بدیهه بیامد به خاطرا
تا لعل شکرین تو را دید شکراهمچون مگس ز حسرت زد دست بر سرا
دیگر نبات را نخرد مشتری کنییکبار اگر تبسم شیرین چو شکرا
امشب که با منی بودم به ز روز عیدشامی که بی توام گذرد صبح محشرا
یکدم وصال روی تو خوشتر بود از آنکاز باختر دهند مرا تا به خاورا
آئین کند به زیور هر کس که خوبروستتوخوب رو ز رخ کنی آئین به زیورا
برخیز تا نشانم بر چشم روشنتگر حجره چون دلم شده تار ومحقرا
زلفت اگر نه قنبر حیدر بود ز چیستکز ماه کرده بالین وز مهر بسترا
چون این غزل زمن بشنید آن غزال چینگفتا که این غزل را گو کیست شاعرا
گفتم که خود بدیهه کنون گفتمی بگفتبالله نایدم ز تو این گفته باورا
تو مر نه می نکردی از قافیه ردیفت مر نه می نکردی سعتر از سغبرا
چون شد که ناگهان شدی اینگونه فاضلاچندی نرفته چون شدی این سان سخنورا
گفتم بتا من آنچه بدم هستمی ولیکاین قدر وپایه یافتم از مدح حیدرا
شاهی که یافت هستی از هستیش ز نیستدر دهر ما سوی الله از حکمم داورا
شاهی که کمترین خدمش راست ننگ وعاراز فر ز تخت سلجق و ازتاج سنجرا
شاهی که می توان به یک انگشت برکشدبر هیئتی دگر دو نه افلاک دیگرا
آنکو بر وقارش کوه است چون کهاآنکو بر سخاویش بحر است فرغرا
اسماءهست هر چه بود اوست معنیااعراض هست هر چه بود اوست جوهرا
پوشیده ام ز مهرش برجسم جوشنابنهاده ام ز عشقش بر فرق مغفرا
در روز کین ز سم ستور و صدای کوسهم کور گردد ار ملک وهم فلک کرا
کاری کند به اعدا کآرند هر زمانیاد از عذاب ومحنت واندوه محشرا
هم طبل الرحیل غریود ز ایمناهم بانگ الفرار برآید ز ایسرا
آنرا که نیست بهره ای از مهر او به عمرخیرش همه شر آمد و نفعش همه ضرا
برخی به نار گوینداز مهر او روندبالله من نمی کنم این قصه باورا
طلق ار به تن بمالی آتش نسوزدتمهر علی مگر بود از طلق کمترا
آنرا کهذره ای بود از مهر او به دلیاقوت سان نسوزد جسمش ز آذرا
ای شاه دین پناه که در وصف تو نبیفرمود شهر علمم و باشد علی درا
یک حرف از صفات تو نتوان نوشت اگردریا شود مداد ونه افلاک دفترا
هم با اعانت تو شود مور ضعیفاهم با اهانت تو شود باز کوترا
خشم تو است مرگ شود گر مجسمالطف تو است عمر شود گر مصورا
شاخ شجر به مدح تو گردیده ناطقاقطره مطر به وصف تو گردیده جانورا
لطف تو گرنه شامل حال مسیح بودهرگز نمی شدی ز دمش زنه عاذرا
پهلو زمهر تو خالی نمی کنمپهلویم ار چودارا گردد به جمدرا
تازم به دشت عشق تو کو بار ناچخاپویم به راه مهر توکو روی کلمرا
آن راکه نیست مهر تو در دل به روزگارهر مو که باشدش به تن آید چو نشترا
بر پا چگونه گشتی طاق سپهر اگردر کشور وجود نبودی غلیگرا
تا داردم ز مهر تو فانوس شمع دلغم نی وزد هر آنچه ز آفات صرصرا
من مست جام عشق توام نیست حاجتمروز جزا به چشمه تسنیم و کوثرا
دارم امید از کرمت اینکه روز حشراز آتش جحیم نگردم محررا
دارم امید دیگر کز لطف بی شمرآنکو مراست خواجه تو را هست چاکرا
آنکو تو را سمی شد و زاین فخر می سزدبر نه فلک اگر کند از رتبه تسخرا
آنکو بود به حکمت ارسط و فلاطناآنکو بود به طاعت سلمان وبوذرا
هم داریش نگاه ز هر رنج و محنتاهم باشیش پناه به هر فتنه وشرا
مدح تو خوانده است به هر روز و هر شباوصف تو گفته است به محراب ومنبرا
شعرم هزار طعنه زند بر به گوهراطبعم به بحر مدح تو تا شد شناورا
ای آنکه پیش قدر تو الوند شدکهاوی آنکه نزد فضل تو اروند شد لرا
بس قرنها گذشتن باید به روزگارتا آورد دگر چو تو فرزند مادرا
تو یونسی وحوت است این خاکدان ریوتو یوسفی وچاه است این دار ششدرا
خصم تو را چه حاجت خنجر زدن بودکاندر تن است هر سر مویش چو خنجرا
وصف تو را چنانکه توئی چون کنم خیالکز هر چه آیدم به خیالی فزونترا
آرند آب وآتش اگر داوری به توخصمی دگر بهم نکنند آب و آذرا
زاین پس ز بیم تو نشود طالع آفتاباز ابر تا به سر نکشد تیره چادرا
صدرا سپهر قدرا ای آنکه شخص تودر ملک فضل و دانش آمد خدیورا
غمهای روزگار مرا در دل ای فغانستخوان شده است همچو در انگور تکترا
جز تو کسی نبینم دانا که در جهاناز درد خود شوم بر او خویش کیورا
در ذلت است هر کس به آهنگ وهش بودبا عزت است هر کس باشد لتنبرا
عاجز بود ز چاره این دردها مسیحهم چاره ای کند مگر الطاف کرکرا
آمد بلنداقبال اخرس به وصف توهم اخرس است هر که ازو هست اشعرا
شعرم چو شعر یار چه غم گر بود پریشکاشفته دل نگشته جز آشفته دیگرا
آن به که بر دعای تو ختم سخن کنمتا کس نگویدم که فلانی است مهمرا
تا مشک آورند ز چین و در از عدنتا عنبر از تتار و دیبه هم از ملک ششترا
تا هست چار عنصر ونه چرخ و هشت خلدتا هست تیر ومشتری و زهره وخورا
باشد سپید تا تن دلدار همچو سیمزرد است تا که چهره عشاق چون زرا
یار تو رامباد به جز عیش همدماخصم تو را مباد به جز دردغمخورا
غم نیست گر که قافیه بعضی مکرر استنیکوتر است آری قند مکررا