گنج

شمارهٔ ۱۰

۴۳ بیت
زمانه ای است که شادی به خلق گشته حرامحرام گشته ز غم زندگی به خاص و به عام
زهر لبی شنوم زیر لب کشد افغانبه هر دلی نگرم کرده رم از او آرام
همی نه خلق جهان میخورند خون جگرخورندخون ز غم اطفال نیز در ارحام
عجب نباشد از آنکس که باشدش تب ولرزکه خون بهوقت عرق آمدش برون ز مشام
ز بسکه گشته دل مرد وزن زغم پرخونشبیه آمده دل ها به شیشه حجام
به باغها گل خیری هم اردمد بی بوستکه بوی خیری کس را نمی رسد به مشام
کسی نه فیض برد از اعاظم واشرافکسی نه رحم کند بر ارامل وایتام
شنیده اند که اطعام را ثواب دهندولی ز خون جگر خلق را کننداطعام
به هر که می نگرم گشته صورتی بی جانبه هر تنی که رسم مات مانده از اسقام
گذشته اند ز هستی همه صغیر وکبیرپریده ایر ارواح خلق از اجسام
ولی به این همه احوال روز وشب زن ومردنموده اندبه هم جور وکینه را الزام
چه کینه ها که بوددر دل پدر ز پسرچه جورها که همی می کشد ز دختر مام
چه بارها که بودمرد را به دوش از زنچه شکوه ها که بود خواجه را به لب زغلام
چه کم کسی که شناسد سعید را ز شقیچه کم کسی که نهد فرق در حلال وحرام
یکی زخون کسان می خوردنهار به صبحیکی زخون رزان شام می کند در شام
به حیرتم منخون گشته دل به من گوئیدکدام یک شده از این دو شخص خون آشام
دعا کندچوبه این آن اثر کندنفرینثنا کند چو از آن این ثمر دهد دشنام
اگر غلط نکنم خلقی این چنین هستندز نسل تفرقه مردمان کوفه وشام
مگو به شهر چرا انس نبودم با انسبه کوه ودشت چرا خوش تر است با دد ودام
کجا شود ز ستم دست آدمی کوتهنموده دست تعدی دراز کی انعام
مگو به من که چرا جسته ام به شهر وطنبه من بگو که چرا کرده ام به دهر مقام
چنان ز غصه وغم گشته ام پریشان دلکه هیچ می نشناسم مکرر از ایهام
هزار درد مرا در دل است وحیرانمکه با که گویم وپیشش بیان کنم ز کدام
دلم یکی شده با غم بلی یکی گردددوحرف را چونمائی به یکدگر ادغام
دلت بخواهد اگر کز دلم خبر گردیبگیر شیشه وچون تیشه اش بزن برجام
خوش آن کسی که زغم دارد آتشی در دلکه آتش ار نبود پخته می نگردد خام
ننالم از غم ونه شادمانم از شادیکه نیست شادی وغم را به روزگار دوام
شب گذشته سروشی بگوش هوشم گفتغمین مشو که هر آغاز را بود انجام
شداز چه مسجد ومیخانه باز بتخانهمگر نه بت شکن آمد شکسته شد اصنام
گمانم آنکه نبیند دگر کسی راحتوگر ببیند شاید ببیندش به منام
میان خلق ز بس حشر و نشر می بینمگمان کنم که قیامت نموده است قیام
جناب صاحب دیوان هم ار نبود به فارسنبودمملکت فارس را نظام وقوام
کرم نموده به هرکس مواجب وتخفیفعطا نموده به هر کس وظیفه وانعام
مواجبی که ز حکام مرمرا میبودنداد کاین بود از بهر خدمت احشام
به سال پار هم ار داد پس گرفت امسالبه من زدادن وبگرفتش رسید الهام
که آنچه داده خداوند نیز پس گیردگمان مکن که دلی درجهان رسد به مرام
مگر نه حسن ولطافت بداد و پس بگرفتز گلرخان سهی قامتان سیم اندام
مگر ندیدی شد مشک اوهمه کافورهمان بتی که به رخ داشت زلف عنبر فام
به ظالم دگری داد ظالمی با عجزگرفته بود ز مظلوم هر چه با ابرام
شکست و بست همی میکنند درعالمالشت وکشت همی می شود بقول عوام
حیات را نه بدادند وپس گرفت اجلشباب را نه بدادند و پس گرفت ایام
هر آنچه بودیم اول همان شویم آخررود حروف به تکسیر تا رسد به زمام
تمام عمر ولی صرف شد به لهو و لعبخبر شویم در آن دم که عمر گشت تمام