گنج

شمارهٔ ۱۱

۴۹ بیت
سال پارم بود یاری ماهروی ومهرباندشمن دین آفت دل شور تن آشوب جان
با لب ومژگان وچشم وزلف وروی وقد اودل مرا آسوده بود از سیر باغ وبوستان
پهن تر روش از سپر پر چین ترش زلف ازکمندراست تر قدش ز تیر ابروش خم تر از کمان
آفت یک نخشب از رخسار چونماه منیرغارت یک کشمر از بالای چون سرو روان
قد دلبندش چو طوبی لعل نوشش سلسبیلخوی سوزانش چو دوزخ روی نیکویش جنان
می نمود از زلف پرچین رخنه اندر دل مراپهلوانی بین که می کرد از زهر کار سنان
بر رخم هر گه نظر می کرد می خندید و منباورم می شد که بخشد خنده حاصل زعفران
در قصب می هشت گاهی کوه کانیستم سرینبر کمر می بست گاهی موی کانیستم میان
گاه می گفتا که گر دور از تومانم یک نفسهم بگردم جان نژند وهم بمانم دل نوان
چون نمی بینم تو را گریم ز انده ابروارچون تو را بینم شوم خندان زشادی برق رسان
گر کسی شعری ز من در پیش اوخواندهمیآفرین گفتی وگردیدی ز حیرت لب گزان
ور کسی از اسم ورسم من زوی جویا شدیگفت کاین شاهی است در اقلیم دانش حکمران
وصف او نتوان که وصف اوست افزون از حدیثمدح او نتوان که مدح اوست بیرون از بیان
دارد از اشعار بس اعجاز گردعوی کندکز سخن سنجی منم پیغمبر آخر زمان
روز روشن گفتم ارحالی بود تاریک شبکرد تصدیق ار چه بد خورشید اندر آسمان
گفتمش روزی بشوخی کای نگار سنگدلبی وفائی تا به کی با ما کنی فرمود هان
بی وفا خوانی مرا بالله نباشم این چنینسنگدل دانی مرا هرگز نبودم آنچنان
با منش پیوسته بودی در نهان وآشکارمهرهای بی حساب ولطف های بیکران
گاه و بیگه الغرض اندر بر من داشت جایبودمی پنداشتی اندر دو تن مان یک روان
کاسه ام از می چوخالی گشت و از زر کیسه امهفته ای نگذشته دیدم دارد آن مه سرگران
حال اگر از اسم ورسم من ز وی جویا شوندگوید این باشد فضولی ناقبولی قلتبان
شاعری دارد اشعار وشعر اوچون شعر منجز پریشانی نبخشد هیچ حاصل درجهان
هر کجا بنشسته میری باشد آنجا پیشکارهر کجا گسترده خوانی باشد آنجا میزبان
هفته باشد کنون کز هجر آن بی مهر ماهزحمتی بینم که دید اسفندیار از هفت خوان
روزی از بس شوق دیدار رخش را داشتمجستم از جا وبرفتم تاش بوسم آستان
چون بدیدم روی اوکردم سلام وگفتمشدارد از آفات دوران کردگارت درامان
لحظه ای ننشسته دیدم گشت با انده قرینلمحه ای نگذشته دیدم گشت با غم توأمان
روی درهم کرد یعنی آمدی پیشم چرابرجبین افکندچین یعنی برو اینجا ممان
چهره ام از بس ز خجلت زرد شد ترسیدمیکم بساید هندوئی برجبهه جای زعفران
گفتم ای شوخ از چه با اندوه وغم گشتی قرینمشتری را با زحل افتاده پنداری قران
گفت با انده قرینم با توام چون همنشینگفت با غم توأمانم با توام تا همعنان
تومرا باشی چو مرگ ومن تو را هستم چوعمرمرگ می دانی توخود از عمر نگذارد نشان
تویکی راغی که وصل من تو را شد فرودینمن یکی باغم که روی تو مرا شد مهرگان
مر مرا ننگ است وعار از همنشینی با چوتومن امیری کامرانم توفقیری ناتوان
تو ثوابت چه که با چون من بگردی مقترنمن گناهم چه که با چون توبجویم اقتران
چیست عصیان من آخر تا ز روی چون توئیکردگارم گویداندر نار دوزخ کن مکان
توکجا ومن کجا روزاز محبت دم مزنماکجا و توکجا خیز اینقدر افسون مخوان
طالب یوسف اگر هستی عزیز مصر شوورنه نتوانی خریدش با کلاف ریسمان
گفتم ای ترک ستمگر اینهمه توسن متازگفتم ای شوخ دل آزار اینقدر مرکب مران
محوت از خاطر مگرگردیده گفتار نبیکش گرامی دار کافر باشدت گر میهمان
دلبرا شوخا جفا کارا دل آزارا بتاای که در اقلیم حسنی دلبران را قهرمان
چون سپند از جا نمی جستم به عزم دیدنتگر که دانستم زنی آتش مرا در دودمان
ناصم گفتا عنان دل مده در دست کسپند او نشنیده به دست توعنان
خوب کردی هر چه بد کردی ز بی مهری به منخود به خود کردم سزای من نبود آری جز آن
ز آتش خود سوخت جسم وجان من آری چناربرفروزد آتشی از خویش و سوزد ناگهان
منکه رو رزم چون بر رخش می گشتم سوارکس دگر از رستم دستان نگفتی داستان
آنچنان از دردعشقت گشته ام زار ونزارکاوفتم بر ره شود باد صبا هرگه وزان
بند از بندم چونی با تیغ اگر سازی جدااز توحاشا کز دل خونین من خیزد فغان
با بلنداقبال لیکن کم جفا کن زآن بترسکز توآرد شکوه بر درگاه شاه راستان