گنج

شمارهٔ ۱۲

۲۷ بیت
نیست به جز ظلم کار صاحب دیوانلعنت حق بر شعار صاحب دیوان
صاحب دیوان وحکمرانی در فارسبخت عجب گشته یار صاحب دیوان
زیر وزبر فارس گر شود عجبی نیستاز ستم بی شمار صاحب دیوان
گر بشود کس دچار گرگ بیابانبه که بگردد دچار صاحب دیوان
هیچ به جز غل وغش به دست نیاردهرکه بسنجد عیار صاحب دیوان
هرکه گدا شد به فارس سیم وزرش راباخته اندر قمار صاحب دیوان
آن درکی را که وصف اوست به قرآنهست بلاشک مزار صاحب دیوان
کس فتد ار در جوار شمر به دوزخبه که بود در جوار صاحب دیوان
کس فتد ار درجوار شمر به دوزخبه که بود در جوار صاحب دیوان
هرکه دل افکار بود گفتمش از کیستگفت که هستم فکار صاحب دیوان
هیچ قراریش برقرار نباشددل ندهی برقرار صاحب دیوان
خورده خوانین ز بسکه حکم نمایندرفته ز کف اختیار صاحب دیوان
گر بخورد خون حیض مادر خود رابه که خورد کس نهار صاحب دیوان
ظلم بدین سان به اهل فارس نمی کردفارس نبود ار دیار صاحب دیوان
گمره از آن شد کشند خورده خوانینبسکه ز هر سو مهار صاحب دیوان
تیره شب خلق را ز پی سحر آیدشام شود گر نهار صاحب دیوان
چشم بپوشیده شه ز مملکت فارسرفته پی اعتبار صاحب دیوان
صاحب دکان وملک نیست دگر کسگشت جمیعا نثار صاحب دیوان
تا ز می مرگ اجل به اونچشاندکی رود از سر خمار صاحب دیوان
فارس ندانم چرا نسوخت سراسراز تف سوزنده نار صاحب دیوان
فارس سراسر اگر خراب بگرددنیست غمی بر زهار صاحب دیوان
اینکه گذارند بدعتی همه دم هستصدچوعمر دستیار صاحب دیوان
خیر نبیندبه عمر خویش الهیهرکه بود دوستدار صاحب دیوان
حاجتم این است از خدا که به زودیتیره شود روزگار صاحب دیوان
امن وامان است ملک فارس ولیکناین نبود ز اقتدار صاحب دیوان
معتمدالدوله نظم داده که سالمآمده و رفته بار صاحب دیوان
هرکه چو منصور حرف حق زده بنگرکالبدش را به دار صاحب دیوان