غزل شمارهٔ ۹۹۳
هر سو نظرگشودیم زان جلوه رنگ داردآیینه خانهها را یک عکس تنگ دارد
بیش وکم تو و ماست نقص وکمال فطرتمیزان عدل یکتا شرم از دو سنگ دارد
خفاش و سایه عمریست از آفتاب دورنداز وضع تیرهطبعان تحقیق ننگ دارد
صیادی مرادت گر مطلب تمناستزين دامگاه عبرت جستن خدنگ دارد
عالم جمال یار است بیپردهٔ تکلفاماکسی چه بیند آیینه زنگ دارد
گردی دگرکه دیده است ازکاروان امیدافسوس فرصت اینجا چندی درنگ دارد
زین کارگاه تمثال با دل قناعت اولیستاز هرگلیکه خواهی آیینه رنگ دارد
آسان نمیتوان شد غیرت شریک مجنوناز خانه برمیایید، صحرا پلنگ دارد
کس تاکجا بمالد چشم تامل اینجاسیر سواد هستی صد دشت بنگ دارد
شغل دگر نداریم جز سر به پا فکندنشمع بساط تسلیم یکگل به چنگ دارد
پیری دمیکهگلکرد بییأس دم زدن نیستچون شیشه سرنگون شد قلقل ترنگ دارد
آیینه عالمی را بیدم زدن فروبردآغوش سینه صافی کام نهنگ دارد
نقاش چشم مستی گردانده است رنگمتصویر من کشیدن چندین فرنگ دارد
در طبع هرکه دیدیم سعی نگینتراشی استتا نام بینشان نیست این کوه سنگ دارد
بیدل تلاش دولت ننگ هزار عیب استبر نردبان دویدن رفتار لنگ دارد