غزل شمارهٔ ۹۹۴
بینمک از نمک غیر توهم داردلب بام است که اظهار تکلم دارد
جای اشک از مژهٔ تیغ حیا جوهر ریختچقدر حسرت زخم تو تبسم دارد
بیتو اظهار اثر خجلت معدومی ماستقطرهٔ دور ز دریا چه تلاطم دارد
زاهد از گنبد دستار به خود مینازدنکنی عیب که خر فخر به توقم دارد
گر به دادت نرسد شور قیامت ستم استدرد هستی است که فریاد تظلم دارد
فیض خورشید به عالم ز کواکب نرسدشیشهٔ تنگ کجا حوصلهٔ خم دارد
مفت غواص تاملگهرمعنی بکردفتر بیدل ما خصلت قلزم دارد
بیدل از فیض قناعت چمن عافیت استتکیه عمریستکه بر بستر قاقم دارد