غزل شمارهٔ ۹۹۲
حیا عمریست با صد گردش رنگم طرف داردعرق نقاش عبرت از جبین من صدف دارد
نشد روشن صفای سینهٔ اخلاصکیشانتکه درباب بهم جوشیدن دلها چه کف دارد
به شغل لهو چندی رفع سردیهای دورانکنجهان حیز گرمی در خور آواز دف دارد
دل از فکر معیشت جمع کن از علم و فن بگذراگر جهل است و گر دانش همین آب و علف دارد
به توفانگاه آفات استقامت رنگ میبازددرین میدان کسی گر سینهای دارد هدف دارد
ز اقبال عرب غافل مباشید ای عجمزادانسریر اقتدار بلخ هم شاه نجف دارد
جدا نپسندد از خود هیچکس مشاطهٔ خود رامه تابان حضور شب در آغوش کلف دارد
قضا بر سجدهٔ ما بست اوج نشئهٔ عزتطلسم آبروی خاک در پستی شرف دارد
به نومیدی چمن سیر نگارستان افسوسمحنا داغست از رنگی که سودنهای کف دارد
به این عجزیکه میبینم شکوه جراتت بیدلاگر مژگان توانی واکنی فتح دو صف دارد