غزل شمارهٔ ۹۹۱
جهان، جنون بهار غفلت، ز نرگس سرمهساش داردز هر بن مو به خواب نازیم مخمل ما قماش دارد
اگر دهم بوی شکوه بیرون ز رنگ تقریر میچکد خونمپرس ازیأس حال مجنون دماغگفتن خراش دارد
چو شد قبول اثر فراهم زخاکگل میکند حنا همفلک دو روزی غبار ما هم به زبرپای تو کاش دارد
گشاد بند نقاب امکان به سعی بینش مگیر آسانکه رنگ هر گل درین گلستان تحیر دور باش دارد
بهگرد صد دشت و در شتابیکه قدر عجز رسا بیابیسراز نفس سوختن نتابی به خود رسیدن تلاش دارد
حذر ز تزویر زهدکیشان مخور فریب صفای ایشانوضوی مکروه خامریشان هزارشان و تراش دارد
نشستهام ازلباس بیرون دگر چه لفظ وکدام مضمونبه خامشی نیز ساز مجنون هزار آهنگ فاش دارد
سخن به نرمی ادا نمودن ز وضع شوخی حیا نمودنعرق نیاز خطا نمودن گلاب بزم معاش دارد
خطاست بیدل زتنگدستی به فکرروزی المپرستیچو کاسه هر کس به خوان هستی دهن گشوده است آش دارد