گنج

غزل شمارهٔ ۹۸۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اخبردارد۱۱ بیت
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر داردسر بریده ز تیغش جدا خبر دارد
چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشتز یاس پرس ‌کزین ماجرا خبر دارد
نگار دست بتان بی‌لباس ماتم نیستمگر ز خون شهیدان حنا خبر دارد
فضولی من و تو در جهان یکتاییدلیل بیخبریهاست تا خبر دارد
در این هوسکده‌ گر ذوق‌ گردن‌افرازیستسری برآر که از پیش پا خبر دارد
تمیز خشک و تر آثار بی‌نیازی نیستگداست آنکه ز بخل و سخا خبر دارد
پیام عالم امواج می‌برد به محیطتپیدنی‌ که ز پهلوی ما خبر دارد
غرور و عجز طبیعی است چرخ تا دل خاکنه دانه محرم و نی آسیا خبر دارد
به‌ پیش خویش بنالید و لاف عشق زنیدگل از ترانهٔ بلبل‌کجا خبر دارد
مباد در صف محشر عرق به جوش آیمکه از تباهی‌کارم حیا خبر دارد
از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدلقیامت است گر آن دلربا خبر دارد