گنج

غزل شمارهٔ ۹۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ینسنگرا۱۴ بیت
گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ رااز شرر پرواز خواهد گشت تمکین سنگ را
من به درد نارسایی‌ها چه‌سان دزدم نفسمی‌کند بی‌دست و پایی ناله تلقین سنگ را
از جسد رنگ گداز دل توان دید آشکارگر شود دامن به خون لعل رنگین سنگ را
چون صدا هرکس به رنگی می‌رود زین کوهسارآتشم فهمید آخر خانهٔ زین سنگ را
از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتنشیشه اینجا می‌گشاید لب به تحسین سنگ را
دیدهٔ بیدار را خواب گران زیبنده نیستای شرر تا چند خواهی کرد بالین سنگ را
ساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشتآرمیدن این‌قدرها کرد سنگین سنگ را
صافی دل مفت عیش است از حسد پرهیز کنهوش اگر جامت دهد بر شیشه مگزین سنگ را
فیض سودامشربان از بس که عام افتاده استخون مجنون می‌کند دامان گلچین سنگ را
ظالم از ساز حسد بی دستگاه عیش نیستاز شرر دایم چراغان در دل است این سنگ را
تا نفس دارد تردد جسم را سرگشتگی‌ستتا نیاساید فلاخن نیست تسکین سنگ را
گر همه بر خاک پیچید عشق حسن آرد برونکوشش فرهاد آخر کرد شیرین سنگ را
عافیتها نیست غیر از پردهٔ ساز شکستشیشه می‌بیند نگاه عاقبت‌بین سنگ را
خواب غفلت می‌شود پا در رکاب از موج اشکدر میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را