غزل شمارهٔ ۹۷
عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ راریگ زیر آب خنداند شرار سنگ را
گر دل ما یک جرس آهنگ بیتابی کندگرد چندین کاروان سازد شکست رنگ را
شوخی مضراب مطرب گر به این کیفیت استکاسهٔ تنبور مستی میدهد آهنگ را
میشود دندان ظلم از کند گشتن تیزتراره بیدندانه چون گردد، ببُرَّد سنگ را
در حباب و موج این دریا تفاوت بیش نیستاندکی باد است در سر صاحب اورنگ را
یک شرر رنگ وفا از هیچ دل روشن نشدشمع خاموشیست این غمخانههای تنگ را
وهم میبالد در اینجا، عقلکو، فطرتکداممزرع ما بیشتر سرسبز دارد بنگ را
برق وحشت کاروان بینشانی منزلمدر نخستین گام میسوزم ره و فرسنگ را
عاقبت از ضعف پیری نالهٔ ما اشک شدسرنگونی بر زمین زد نغمهٔ این چنگ را
سیر باغ خودنماییها اگر منظور نیستسبزهٔ بام و در آیینه میدان زنگ را
گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربیکارها با خود فتاد آخر من دلتنگ را