غزل شمارهٔ ۹۷۵
رگ گل آستین شوخی کمین صید ما داردکه زیر سنگ دست از سایهٔ برگ حنا دارد
اگر در عرض خویش آیینهام عاریست معذورمکه عمری شد خیال او مرا از من جدا دارد
نگردد سابهٔ بال هما دام فریب منهنوزم استخوان جوهر ز نقش بوریا دارد
به رنگ سایهام عبرتنمای چشم مغرورانمرا هر کس که میبیند نگاهی زیر پا دارد
نمیباشد ز هم ممتاز نقصان و کمال اینجاخط پرگار در هر ابتدایی انتها دارد
حیات جاودان خواهیگداز عشق حاصلکنکه دل در خون شدن خاصیت آب بقا دارد
به عبرت چشم خواهی واکنی نظارهٔ ما کنغبار خاکساران آبروی توتیا دارد
به دل تا گرد امیدیست از ذوق طلب مگسلجهانی را گدا در سایهٔ دست دعا دارد
اگر موجیم یا بحریم اگر آبیم یا گوهردویی نقشی نمیبندد که ما را از تو وا دارد
به فکر اضطراب موج کم میباید افتادنتپش در طینت ما خیر باد مدعا دارد
من و تاب وصال و طاقت دوری چه حرفست ایناسیریراکه عشقت خواند بیدل دلکجا دارد