گنج

غزل شمارهٔ ۹۷۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادارد۱۲ بیت
حرصت آن نیست‌ که مرگش‌ ز هوس وادارددرکفن نیز همان دامن دنیا دارد
زین چمن برگ گلی نیست نگرداند رنگباخبر باش که امروز تو فردا دارد
همه از جلوه به انداز تغافل زده‌ایمآنچه نادیده توان دید تماشا دارد
جاده در دامن صحرای ملامت چاکی‌ستکه سر بخیه ز نقش قدم ما دارد
دم تیغ تو نشد منفعل ازکشتن ماخون عاشق چقدر آب گوارا دارد
سایهٔ‌گم شده محو نظر خورشید استهرکه ز خویش رود در چمنت جا دارد
لاله در دامن این دشت به توفان زده استیاس مجنون چقدرگرد سویدا دارد
مقصد نالهٔ دل از من مدهوش مپرسشوق مست است ندانم چه تقاضا دارد
منکر وحشت ما سوخته‌جانان نشویشعله در بال و پر ریخته عنقا دارد
ما و من نغمهٔ قانون خیال است اینجاثر هستی ما قطره به دریا دارد
لفظ‌ گل‌ کرده‌ای آیینهٔ معنی برگیرپری اسمی‌ست‌که از شیشه مسما دارد
رهرو از رنج سفر چاره ندارد بیدلموج‌ ، دایم ز حباب آبلهٔ پا دارد