غزل شمارهٔ ۹۷۶
زمینگیری ز جولانم چه امکانست واداردبروبرفتن ز خود چون شمع ر هرعضوپا دارد
خط طومار یاهن آرایش مهر جفا دردبه رنگ شاخ گل آهم سراپا داغها دارد
در آن وادی که من دارم کمین انتظار اوغباری گر تپد آواز پای آشنا دارد
زگل باید سراغ غنچهٔگمگشته پرسیدنکه از چشم تحیر رفتن دل نقش پا دارد
فناپروردگانیم از مزاج ما چه میپرسیفضای عالم موهوم هستی یک هوا دارد
سرایت نغمهٔ عجزیم ساز آفرینش رادرپن محفل شکست از هرچه باشد رنگ ما دارد
قد پیران تواضع میکند عیش جوانی راپل از بهر وداع سیل پشت خود دوتا دارد
ز خوب و زشت امکان صافدل تنگی نمیچیندبه بزم آینه عکسی اگر ره برد جا دارد
ز حالگوشهگیر فقر ای منعم مشو غافلکه خواب مخملی در رهن نقش بوریا دارد
ز عالم نگذری بیدستگیریهای آزادیکسی برخیزد از دنیا که از وحشت عصا دارد
جهانی سرخوش آگاهیست ازگردش حالمشکست رن من چون خند مینا صدا دارد
به رنگ آب سیر برگ برگ این چمن کردمگل داغست بیدل آنکه بویی از وفا دارد