گنج

غزل شمارهٔ ۹۲۷

ادب چه چاره کند چون فضول افتدبه جای عذر دل آورده‌ام قبول افتد
به خاک خفت درتن ره هزار قافله اشکمبادکس به غبار دل ملول افتد
ترحم است برآن طایر شکسته قفسکه همچو شمع پرافشانی‌اش به نول افتد
ستم به وجد دل از ضبط ناله نتوان کردچو نغمه ختم شود ضرب بر اصول افتد
به‌کارگاه هوس از ستم شریکی چندقیامت است‌که آتش به دشت غول افتد
ز آب دیده گرفتم عیار شیب و شبابکه هر چه ‌گل ‌کند از ابر بر فصول افتد
خرد ودیعت اوهام برنمی‌داردبه رنج بار امانت مگر جهول افتد
چو موج ‌گوهرم از دل ‌گذشتن آسان نیستچو رشته خورد گره‌ کوتهی به طول افتد
سری کشیده‌ای آمادهٔ گریبان باشبه پایه‌ای نرسیدی که بی‌نزول افتد
مباز بیدل از اوهام نقد استغنامراد کو که کسی در غم حصول افتد