غزل شمارهٔ ۹۲۸
ز ننگ منت راحت به مرگم کار میافتدهمهگر سایه افتد بر سرم دیوار میافتد
دماغ نازکی دارم حراجت پرور عشقماگر بر بویگل پا مینهم بر خار میافتد
جنون خودفروشی بسکه دارد گرمی دکانز هر جنس آتش دیگر درین بازار میافتد
متاعی جز سبکروحی ندارد کاروان منهمین رنگست اگر بر دوش شمعم بار میافتد
مزاج ناتوانان ایمن است از آفت امکاناگر بر سنگ افتد سایه بیآزار میافتد
قضا ربطی دگر داده است با هم کفر و ایمان راز خود هم میرمد گر سبحه بیزنار میافتد
نخستین سعی روزی فکر روزی خوار میباشدنگاه دانه پیش از ریشه بر منقار میافتد
نشاید نکتهسنجان را زبان در کام دزدیدننوا در سکته میرد چون گره در تار میافتد
مکن سوی فلک مژگان بلند ای شمع ناقصپیکه زیر پا سراپای تو با دستار میافتد
ز یک دم تهمت ایجاد رسوای قیامت شوبه دوش این بار چون برداشتی دشوار میافتد
قفای مردگان نامرده باید رفت درگورمچه سازم خاک این ره بر سرم بسیار میافتد
دو روزی با غم و رنج حوادث صبر کن بیدلجهان آخر چو اشک از دیدهات یکبار میافتد