غزل شمارهٔ ۹۲۶
کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتدبه خاک تا نگرد چشم خم بهگردنش افتد
خوش است ناز تجرد به دیدهها نفروشیخجالت است که عیسی نظر به سوزنش افتد
غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهمکه انفعال طبیعت به فکر رفتنش افتد
درین محیط رسد موج ما به منصب گوهردمی که نوبت دندان به دل فشردنش افتد
به خشک پاره بسازید کز تمتّع دنیاگداز شمع خورد هرکه نان به روغنش افتد
کریم دست نیازد به پاس نسبت همّتمباد چینِ سرِ آستین به دامنش افتد
وداع عمر طریق حرام ناز تو داردقیامت است اگر چشم کس به رفتنش افتد
به خاکساری خویشم امیدهاست که شایدغلط به سرمه کند چون نگاه بر منش افتد
ز نام جاه حذر کن مباد نقش نگینشبه نقب قبر کشد تا هوس به کندنش افتد
اراده شکوهٔ دل نیست لیک ریشهٔ الفتز دانهای است که آتش به ساز خرمنش افتد
به پاس راز محبت گداخت طاقت بیدلکه تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد