غزل شمارهٔ ۹۲۱
شب که توفانجوشی چشم ترم آمد به یادفکر دل کردم بلای دیگرم آمد به یاد
با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن؟داغ شو ای جبهه، دامان ترم آمد به یاد
نقش پایی کرد گل بیتابیام در خون نشاندپهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد
ذره را دیدم پرافشان هوای نیستینقطهای از انتخاب دفترم آمد به یاد
سجده منظور کیام نقش جبینم جوش زد؟خاک جولان که خواهم شد، سرم آمد به یاد؟
در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهرکشتیام میبرد توفان، لنگرم آمد به یاد
بیتو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتمسوختم بر خویش تا خاکسترم آمد به یاد
تا سحر بیپرده گردد، شبنم از خود رفته استالوداع ای همنشینان، دلبرم آمد به یاد
جرأتم از خجلت بیدستگاهی داغ کردناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد
حسرت توفان بهار عالم مخموریامهرقدر گردید رنگم، ساغرم آمد به یاد
ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی؟باز احوال دل غمپرورم آمد به یاد
بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده استتا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد