غزل شمارهٔ ۹۲۰
داد عشق از بینیازی درس طفلانم به یادسرخط معنیست پیش چشم و میخوانم به یاد
شرم بیدردی مگر بر جبههام چیند عرقتا بماند ننگ خشکیهای مژگانم به یاد
میفشارد تنگی این خانه مجنون مراگر نباشد وسعتآباد بیابانم به یاد
در فراموشی مگر جمعیتی پیدا کنمورنه چون موی سر مجنون پریشانم به یاد
زان ستمهایی که از بیداد هجران دیدهاممیدرم پیش تو گر آید گریبانم به یاد
دل کباب پرتو حسن عرقناک که بودکز هجوم اشک میآید چراغانم به یاد
از تغافلخانهٔ ناز تو بیرون نیستمشیشهای بودم که دارد طاق نسیانم به یاد
زان قدر هوشی که میکردم به وهم خویش جمعچون به یادت میرسم چیزی نمیمانم به یاد
از عدم آنسوترم برده است فکر نیستینیستم زآنها که هستی آرد آسانم به یاد
با خیال رفتگان هم قانعم از بیکسیکاش گردون واگذارد یاد دورانم به یاد
بعد ازین غیر از فراموشی که میبیند مرامفت آگاهی اگر روزی دو مهمانم به یاد
بیدل آن دور می و پیمانهام دیگر کجاستیک دو دم بگذار تا رنگی بگردانم به یاد