غزل شمارهٔ ۹۲۲
چو ناله گرد نمودم اثر نمیتابدبهار من هوس رنگ برنمیتابد
به یک نظر ز سراپای من قناعت کنکه داغ عرض مکرر شرر نمیتابد
به طبع بختم اگر خواب غالب است، چه سود؟که پنجهٔ مژهام هیچ برنمیتابد
اشاره میکند ازپانشستن کهسارکه بار نالهٔ دل هر کمر نمیتابد
گرفته است خیالت فضای امکان راچه مهر و ماه که بر بام و در نمیتابد
گشاد و بست نگاهی ز دل غنیمت دانچراغ راه نفس آنقدر نمیتابد
نصیب نالهٔ ما هیچجا رسیدن نیستنهال یأس خیال ثمر نمیتابد
طراوت عرق شرم ما سیهکاریستکه این ستاره به شام دگر نمیتابد
غبار آینه ،اظهار جوهر است اینجاصفای طبع غرور هنر نمیتابد
طلسمخویش شکستن علاج کلفت ماستکه شب نمیگذرد تا سحر نمیتابد
نگاه ما ز تماشای غیر مستغنیستبرون خویش چراغ گهر نمیتابد
حباب سخت دلیرانه میزند بر موجدل گرفته ز شمشیر سر نمیتابد
چو اشک در گره خود چکیدنی دارمدماغ آبله زین بیش برنمیتابد
خیال بسمل نیرنگ حیرتم بیدلبه خون تپیدن من بال و پر نمیتابد