غزل شمارهٔ ۹۰۶
موی پیری بست بر طبع حسد تخمیر صلحداد خون را با صفا آیینهدار شیر صلح
آخر از وضع جنون عذر علایق خواستمکرد با عریانی ما خار دامنگیر صلح
زین تفنگ و تیر پرخاشی که دارد جهل خلقنیست ممکن تا نیارد در میان شمشیر صلح
مطلب نایاب ما را دشمنی آرام کردبا خموشی مشکل است ازآه بیتاثیر صلح
برتحمل زن که میگردد دپن دیر نفاوصلح ازتعجیل جنگ و جنگ ازتأخیر صلح
با قضا گر سر نخواهی داد کو پای گریزاختیاری نیست این آماج را با تیر صلح
مرد را چون تیغ در هر امر یکرو بودن استنیست هنگام دعا بیخجلت تزویر صلح
عام شد رسم تعلق شرم آزادیکراستخلق را چون حلقه با هم داد این زنجیرصلح
در طلسم جمع اضدادی که برهم خوردنیستآب میگردم ز خجلت گر نماید دیر صلح
اعتبارات آنچه دیدم گفتم اوهام است و بسجنگصد خواب پریشان شد به یک تعبیر صلح
دوش از پیر خرد جستم طریق عافیتگفت ای غافل به هر تقدیر با تقدیر صلح
کاش رنگ عالم موهوم درهم بشکندتنگ شد بیدل به جنگ لشکر تصویر صلح