گنج

غزل شمارهٔ ۹۰۷

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخکه به‌گرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ
شده خلقی آینه‌ دار دین به غرور فطرت عیب‌ بینسر و برگ دیده‌وری‌ست این‌که ز خال می شمرند رخ
به تسلی دل بی‌صفا نبری زموعظه ماجراکه ز آب سیل گزک دود به سر جراحت پر وسخ
چه سبب شد آینهٔ طلب‌ که دمید این همه تاب و تبکه‌ پر است از طرب و تعب سر مور تا به پر ملخ
ز فسون عالم عنکبوت املت‌کشیده به دام و بسنفسی دو خیمهٔ ناز زن به طناب پوچ گسته نخ
ز قضا چه مژده شنیده‌ای‌ که سرت به فتنه‌ کشیده‌ایبه جنون اگر نتنیده‌ای رگ گردن توکه‌کرده شخ
به کمند کلفت پیش و پس نتپی چو بیدل بیخبرتو مقید نفسی و بس دگرت چه دام و کجاست فخ