غزل شمارهٔ ۸۹۴
عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچعالم همه افسانهٔ ما دارد و ما هیچ
زیر و بم وهم است چه گفتن چه شنیدنتوفان صداییم در این ساز و صدا هیچ
سرتاسر آفاق یک آغوش عدم داشتجز هیچ نگنجید دراین تنگ فضا هیچ
زینکسوت عبرت که معمای حباب استآخرنگشودیم بجزبند قبا هیچ
دی قطرهٔ من در طلب بحر جنون کردگفتند بر این مایه برو پوچ و بیا هیچ
ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدناوهستی و ما نیستی او جمله وما هیچ
یارب به چه سرمایه کشم دامن نازشدستمکه ندارد به صد امید دعا هیچ
چون صفر نه با نقطهام ایماست نه با خطناموس حساب عدمم در همه جا هیچ
موهومی من چون دهنش نام نداردگر ازتو بپرسند بگو نام خدا هیچ
آبم ز خجالت چه غرور و چه تعینبیدل مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ