غزل شمارهٔ ۸۹۳
جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچای هستی تو ننگ عدم تا به کجا هیچ
دیدی عدم هستی و چیدی الم دهربا این همه عبرت ندمید از تو حیا هیچ
مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشترفتیم و نکردیم نگاهی به قفا هیچ
آیینهٔ امکان هوسآباد خیال ستتمثال جنونگر نکند زنگ و صفا هیچ
زنهار حذر کن ز فسونکاری اقبالجز بستن دستت نگشاید ز حنا هیچ
خلقیست نمودار درین عرصهٔ موهوممردی و زنی باخته چون خواجهسرا هیچ
بر زلهٔ این مایده هرچند تنیدیمجز حرص نچیدیم چو کشکول گدا هیچ
تا چند کند چارهٔ عریانی ما راگردون که ندارد به جز این کهنه ردا هیچ
منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرورنج عبثی میکشد این قافله با هیچ
بیدل اگر این است سر و برگ کمالتتحقیق معانی غلط و فکر رسا هیچ