غزل شمارهٔ ۸۹۲
از بسکه خوردهام به خم زلف یار پیچطومار نالهام همه جا رفته مارپیچ
زال فلک طلسم امل خیز هستیامبسته است چون کلاوه به چندین هزار پیچ
ای غافل از خجالت صیادی هوسرو عنکبوتوار هوا را به تار پیچ
پیش ازتو ذوق جانکنیی داشتکوهکنچندی تو هم چو ناله درین کوهسار پیچ
امید در قلمرو بیحاصلی رساستاز هر چه هست بگسل و در انتظار پیچ
رنج جهان به همت مردانه راحت استگر بار میکشی کمرت استوار پیچ
بر یک جهان امل دم پیری چه میتنیدستار صبح به که بود اختصار پیچ
افسرده گیر شعلهٔ موهومی نفسدود دلی که نیست به شمع مزار پیچ
موجیکه صرف کار گهر گشتگوهر استسرتا به پای خود به سراپای یار پیچ
صد خوابناز تشنهٔ ضبطحواس توستبر خویش غنچه گرد و لحاف بهار پیچ
بیدل مباش منفعل جهد نارسااین یک نفس عنان ز ره اختیار پیچ