غزل شمارهٔ ۸۹۱
مباد چشمهٔ شوق مرا فسردن موجچو اشک عرض گهر دیدهام به دامن موج
جهان ز وحشت من رنگ امن میبازدمحیط بسمل یأس است ازتپیدن موج
ادب ز طینت سرکش مجو به آسانیخمیدهاست به چندین شکستگردن موج
گشاد کار گهر سخت مشکل است اینجابریده میدمد از چنگ بحر ناخن موج
ز خویش رفتهای اندیشهٔ کناری هستبغلگشاده ز دریا برون دمیدن موج
فسادها به تحمل صلاح میگرددسپر ز تیغ کشیدهست آرمیدن موج
زبان به کام کشیدن فسون عزت داشتدمیده قطرهٔ ما گوهر از شکستن موج
چو عجز دست به سررشتهٔ هوس زدهایمشنیدهایم شکنپرور است دامن موج
نفس مسوز به ضبط عنان وحشت عمرنیاز برق ز خود رفتنیست خرمن موج
دماغ سیر محیط من آب شد یاربخط شکسته دمد از بیاضگردن موج
خموش بیدل اگر راحت آرزو داریکه هستکمنفسی مانع تپیدن موج