گنج

غزل شمارهٔ ۸۹۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نموج۱۳ بیت
به عبرت آب شو ای ‌غافل از خمیدن موجکه خودسری چقدر گشته بار گردن موج
درین محیط که دارد اقامت‌آراییکشیده است هجوم شکست دامن موج
عنان زچنگ هوس واستان‌که بررخ بحرهواست باعث شمشیر برکشیدن موج
به عجز ساز و طرب‌ کن‌ که در محیط نیازشکستگی‌ست لباس حریر بر تن موج
غبار شکوه ز روشندلان نمی‌جوشددر اب چشمهٔ ایینه نیست شیون موج
نکرد الفت مژگان علاج وحشت اشکبه مشت خس که تواند گرفت دامن موج
سراغ عمر زگرد رم نفس‌ کردیممحیط بود تحیر عنان رفتن موج
مرا به فکر لبت‌ کرد غنچهٔ گردابنفس نفس به لب بحر بوسه دادن موج
ز بیقراری ما فارغ است خاطر یاردل ‌گهر چه خبر دارد از تپیدن موج
به بحر عشق ‌که را تاب ‌گردن‌ افرازیستهمین شکستگیی هست پیش بردن موج
ز بیدلان مشو ایمن‌ که تیر آه حباببه یک نفس‌گذرد از هزار جوشن موج
توان به ضبط نفس معنی دل انشاکردحباب شیشه نهفته‌ست در شکستن موج
چو گوهر از دم تسدم‌کن سپر بیدلدرتن محیط‌که تیغ است سرکشیدن موج