غزل شمارهٔ ۸۹۵
ماییم و خاک و وعدهگه انتظار و هیچتا فرصتی نمانده شود آشکار و هیچ
خمیازه ساغریم در این انجمن چو صبحعمریست میکشیم وبالِ خمار و هیچ
آیینهدار فرصت نظارهای که نیستبودهست چون شرر به عدم یک دچار و هیچ
عالم تأملیست ز رمز دهان یارپنهان و گفتگوی عدم آشکار و هیچ
هنگامهٔ نشاط مکرر که دیده استبلبل تو ناله کن به امید بهار و هیچ
دیگر صدای تیشهٔ فرهاد برنخاستاینکوهسار داشت همان یک شرار و هیچ
ای صفرِ اعتبار خیال جهان پوچشرمی ز خودشماریِ چندین هزار و هیچ
چندین غرور پیشکش امتحان تستگر مردی احتراز نما اختیار و هیچ
گفتم چو شمع سوختنم را علاج چیستدل گفت داغ یاس غنیمت شمار و هیچ
باید کشید یک دو دم از شاهد هوسچون احتلام، خجلت بوس و کنار و هیچ
بیدل نیاز و ناز جهانِ غنا و فقردارد همین قدر که تو داری به کار و هیچ