غزل شمارهٔ ۸۶
هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر رامیکندچون موجگوهر بیزبان شمشیر را
سرکشی وقف تواضعکنکه برگردون هلالمیکندگاهی سپرگاهیکمان شمشیر را
تا به خود جنبی سپر افکندهٔ خاکی و بسگو بیاویزد غرور از آسمان شمشیر را
بسمل آهنگان، تسلیمت مهیا کردهاندجبههٔ شوقیکه داند آستان شمشیر را
حسن تا سر داد ابرو را به قتل عاشقانقبضه شدانگشت حیرت در دهان شمشیر را
گشت از خوابگران چشمت به خون ما دلیرمیکند بیباکتر سنگ فسان شمشیر را
زایل از زینت نگردد جوهر مردانگیقبضهٔ زر از برش مانع مدان شمشیر را
بر شجاعت پیشه ننگ است از تهور دم مزنحرف جوهر برنیاید از زبان شمشیر را
بسمل موج میام زخمم همان خمیازه استدر لب ساغرکن ای قاتل نهان شمشیر را
نوبهار عشرتم بیدلکه با این لاغریخون صیدمکرد شاخ ارغوان شمشیر را