غزل شمارهٔ ۸۵
گرکنی با موج خونم همزبان شمشیررامیکشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را
میدهد طرز خرم فتنه پیکر قامتتپیچ وتاب جوهر از موی میان شمشیر را
از خم ابروی خونریزتو هر جا دم زندعرض جوهر میشود مهر زبان شمشیر را
ای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باشچند در زیر سپرکردن نهان شمشیر را
جوهرتجرید قطع الفت خویش است وبسبر سر خود میتوانکرد امتحان شمشیر را
علم در هر طبع سامان بخش استعداد اوستتا به خون بردهست جوهر موکشان شمشیر را
گر امان خواهی زگردون سربهجیب خاک دزدورنه رحمی نیست بر عریانتنان شمشیر را
دستگاه آیینهٔ بیباکی بدگوهر استمیکند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را
خون صیدم از ضعیفی یک چکیدنوار نیستشرم میترسمکند آب روان شمشیر را
اینقدر ابروی خوبان گوشهگیریها نداشتکرد بیدل فکر صید منکمان شمشیر را