گنج

غزل شمارهٔ ۸۵۶

ازین بساط‌کسی داغ آرمیدن رفتکه با وجود نفس غافل ازتپیدن رفت
درین چمن سرتسلیم آفتیم همهگلی‌که برق خزانش‌نزد به چید‌ن رفت
ز بس‌گد‌از تمنا به دل‌گره کردیمنفس چو اشک به دریوزهٔ چکیدن رفت
کباب غیرت آن رهروم‌که همچوثمربه پا شکستگی رنگ تا رسیدن رفت
زبسکه قطع تعلق زخویش دشواراستچوگاز مدت عمرم به لب‌گزیدن رفت
نی‌ام چو اشک به راه تو داغ نومیدیسر سجود سلامت اگر دویدن رفت
مجو ز مردم بی‌معرفت دم تسلیمز سرو از ره بیحاصلی خمیدن رفت
سراغ جلوه ز مابیخودن مگیر و مپرسبهار حیرت آیینه در ندیدن رفت
فسانه‌ای ز رم فرصت نفس خو‌اندیمبه لب نکرده‌گذر آن سوی شنیدن رفت
خیال هستی موهوم ریشه پیداکردبه فکر خواب متن فصل آرمیدن رفت
به جهد مسند عزت نمی‌شود حاصل‌نمی‌توان به فلک بیدل از دویدن رفت