گنج

غزل شمارهٔ ۸۵۵

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: نرفت۱۲ بیت
صبح از دل چاک‌که دراین باغ سخن رفتکز جوش گل و لاله قیامت به چمن رفت
آن مطلب نایاب‌که هرگز نتوان یافتدامان‌ گلی بود که دوش از کف من رفت
با بخت سیه‌، یاد شب عید ندارمیارب چه هما بر سر من سایه‌فکن رفت
گلچینی فرصت چو سحر زد به دماغمتا دامن رنگم به شبیخون شکن رفت
جز بر رخ عبرت در فکرم نگشودندهر رشته‌که واشد زگریبان به‌کفن رفت
پیری‌ست به جز حسرتم اکنون چه توان خوردنعمت همه آب است چو دندان ز دهن رفت
ای‌ شمع سحر فرصت پرواز نداربمباید مژه افشاند کنون بال زدن رفت
واماندگی از مقصد گمگشته سراغی‌ستلب نقش قدم بود به هر ره‌ که سخن رفت
هستی الم خفت منصوری ما داشتبفس‌کشمکش دار و رسن رفت
صیقلگر آیینهٔ تجدید قدیم استنتوان به نوی غافل از این ساز کهن رفت
چون صورت خواب از من و ما هیچ ندیدیمکامد به چه‌رنگ آمد ورفتن به‌چه فن رفت
بیدل پی هستی به عدم می‌رسد اخرغر‌بت تک وتازی‌ست‌که خواهد به وطن رفت