گنج

غزل شمارهٔ ۸۵۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یدنرفت۱۲ بیت
فغان‌ که فرصت دام تلاش چیدن رفتپی‌گذشتن عمر آنسوی رسیدن رفت
چوشمع‌سربه هوآ سوخت جوهرتحقیقچه جلوه‌ها که نه درپیش پا ندیدن رفت
ز بس بلند فتاد آشیان خاموشیرسید ناله به جایی‌که از شنیدن رفت
چه دم زنم زثبات‌بنای خودکه چوصبحنفس‌کشیدن من تا نفس‌ کشیدن رفت
طلب فسرد و نگردید محرم تپشیچو چشم آینه‌ام عمر بی‌پریدن رفت
جنون به ملک هوس داشت بوی عافیتیرمید فرصت وآرام تا رمیدن رفت
به رنگ غنچهٔ تصویر در بغل دارمشکفتنی ‌که به تاراج نادمیدن رفت
کسی ز معنی چاک جگر چه شرح دهدخوشم‌که نامهٔ عشاق تا دریدن رفت
چه جلوه پرتو حیرت درتن بساط افکندکز آب چشمهٔ آیینه‌ها چکیدن رفت
فنا به رفع بلاهای بی‌امان سپر استبه سوختن ز سرشمع سربریدن رفت
مرا به بیکسی اشک‌گریه می‌آیدکه در پی تو، به امید نارسیدن رفت
گران شد آنقدر از گوهر نصیحت خلقکه ‌گوش من چو صدف بیدل از شنیدن رفت