غزل شمارهٔ ۸۵۱
قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفتاین نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت
هستی ما حایل آن جلوه سرشار نیستاز حبابی پرده نتوان بر رخ دریا گرفت
با همه افسردگی خاشاک غیرت پروریمآتشی هرجا بلندیکرد فال از ما گرفت
در سواد فقر خوابیدهست فیض زندگیصبح شد صاحب نفس تا دامن شب ها گرفت
عشق اگر رو بر زمین مالد همان تاج سر استپرتو خورشید را نتوان به زیر پا گرفت
صحبت دیوانگان دارد اثر کز گردبادچین وحشت دامن آسایش صحراگرفت
بینشانی صیدگاه همت پرواز کیستشاهباز رنگ من تا پر زند عنقا گرفت
بر سر راه توام خواباند جوش آبلهسعی پا بر جا زمین آخر به دندانهاگرفت
کور شد حاسد ز رشک معنی باریک منخیره میبیند چو مو در دیده کس جا گرفت
گریهٔ مستی به آن کیفیتم آماده استکز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت
داغم از کیفیت تدبیر شوخیهای حسنخواستم آیینه گیرد، ساغر صهبا گرفت
زودتر بیدل به منزلگاه راحت میرسدزاد راه خویش هرکس وحشت از دنیاگرفت