غزل شمارهٔ ۸۵۰
سعی روزی داشتم آخر ندامت پیش رفتآسا هر سودن دستاندکی ز خویش رفت
عالم اسباب هستی چون عدم چیزی نداشتهر که را دیدیم درویش آمد و درویش رفت
آه از آن مغرور بیدردی کزین ماتمسراهمچو اشکدیدهٔ بینم تغافلکیش رفت
صد سحر شور تبسم داشت لعلش لیک حیفاین نمک پر بیخبر از سینههای ریش رفت
صبح هر اقبال غافل از شب ادبار نیستایبسا حسنی که از خط،سر به جیب ریش رفت
پیرو خلق دنی بودن زغیرتهاست دورشیرمردان را نباید بر طریق میش رفت
زبن ندامت جز تحیر با چه پردازدکسیعمر فرصت در نظر کم آمد از بس بیش رفت
امنخواهی تشنهٔتشویش طبعکس مباشخون فاسد روزگارش در خمار نیش رفت
شغل اعمال دگر، بسیار بود، اما چه سودهرکه در بزم خیال آمد خیالاندیش رفت
چارهٔ این درد بیدرمان ندارد هیچ کسمرگ پیش آمد زمانیکز نفس تشویش رفت
با ادب جوشیدهای بیدل ز هذیان دم مزنموج گوهر بسته را شوخی نخواهد پیش رفت