غزل شمارهٔ ۸۴۹
دی حرف خرامش به لبم بالگشا رفتدل در بر من بود ندانم به کجا رفت
خودداریو پابوس خیالش چه خیال استمیبایدم از دست خود آنجا چو حنا رفت
ما و گل این باغ به هم ساخته بودیمفرصت تنک افتاد سر و برگ وفا رفت
پیش که گریبان درم ای وای چه سازمکان تنگقبا از برم آغوشگشا رفت
در ملک خیال آمد و رفت نفسی بوداکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت
فرصت شمر وهم امل چند توان زیستاین وعدهٔ دیدار قیامت به کجا رفت
هر خارکه دیدم مژهای اشکفشان بودحیرانم ازپن دشت کدام آبلهپا رفت
مقدوری اگر نیست چه حاصل ز هدایتهشدارکه بیپا نتوان ره به عصا رفت
دعوت هوسان سخت تکالیف کمینندای آب رخ شرم نخواهی همه جا رفت
بر ما هوس بال هما سایه نیفکندصد شکر که این زنگ ز آیینهٔ ما رفت
مو کرد سیاهی، دم خاموشی چینیشد سرمه خط جاده ز راهی که صدا رفت
چونرنگ عیان نیست که این هستی موهومآمد زکجا آمد و گر رفت کجا رفت
از عمر همین قدر دو تا ماند به یادماین رخش سبکسیر عجب نعلنما رفت
بیدل دم هستی به نظرها سبکم کردخاکم چو سحر از نفس آخر به هوا رفت