گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۸

شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفتآنقدر بالید دل‌ کایینه در صحرا گرفت
ازدل روشن ملایم طینتی را چاره نیستپنبه خود رایی تواند از سر میناگرفت
سعی‌ گردون از زمین مشکل‌ که بردارد مراقطر‌‌ه را ازدست خاک تشنه نتوان واگرفت
در گلستانی ‌که بلبل بود هر برگ گلشپیکرم را خامشی چون غنچه سرتا پا گرفت
سخت‌ نایاب‌ است‌ مطلب‌ ورنه‌ کوشش‌ کم نبوداحتیاج از ناامیدی رنگ استغنا گرفت
تاکی از اندیشهٔ تمکین‌گرانجان زیستنقراهٔ ما را چوگوهر ‌ل در این دپاکرفت
گر بلند افتد چوگردون نشئهٔ وارستگیمی‌توان دامان همت از سر دنیا گرفت
در ریاض دهر، ما را سبز کرد آزادگیبی‌بریها اینقدر، چون سرو، دست ماگرفت
زبن همه اسباب نومیدی چه برگیردکسیآنچه می‌باید ‌گرفتن دست ناگیرا گرفت
عقده‌ای ازکار ما نگشود سعی نارساناخن تدبیر ما آخر دل ما را گرفت
چشم بند و زور بر دل‌کن‌که در آفاق نیستآنقدر اوجی‌که یک مژگان توان بالاگرفت
تا شود بیدل به نامت سکهٔ آسودگیخاکساری در نگین باید چو نقش پا گرفت