غزل شمارهٔ ۸۴۵
نه همین سبزه از خطش ترگشتقند هم زان دو لب مکرر گشت
فرصت جلوه مغتنم شمریدخط چلیپاست چون ورق برگشت
تا عدم سیر هستی آن همه نیستهر نفس میتوان سراسر گشت
نقطه از سیر خط نمایان شداشک ما تا چکید لاغر گشت
اوج عزت فروتنی داردقطره پستیگزیدگوهرگشت
ترک اخلاق مشق ادبارستسرو کم سایه شد که بیبر گشت
وضع گستاخی بیش از این چه کنداو عرق کرد و چشم ما تر گشت
به غرور آنقدر بلند متازلغزش پا دمید چون سرگشت
گرنه شغل امل کشاکش داشتربش زاهد چرا دم خرگشت
ششجهت یک فسانهٔ غرض استگوشها زین جنون نوا کر گشت
سیر پرگار عبرت است اینجاخواهدت پا و سر برابر گشت
گردش چشم یار در نظریمباید آخر جهان دیگرگشت
بیخودی بی انوید وصلی نیستقاصد اوست رنگ چون برگشت
خلقی از وهم محرمی بیدلگرد خود گشت و حلقهٔ در گشت