گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اانگشت۱۴ بیت
ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشتبلند کرد نیستان بوریا انگشت
دمی که سجده به خاک درت اشارت کردچو آفتاب دمید از جبین ما انگشت
به عرض حاجت ما نیست عجز بی ‌زنهارز دست پیش فتاده‌ست در دعا انگشت
خطاست منکر اقبال ‌کهتران بودنتوغافلی و دخیل است جا به جا انگشت
اگر مزاج بزرگان تفقدی می‌داشتچراکناره گرفتی ز دست و پا انگشت
موافقت اگر آبین همدمی می‌بودز دستها ندمیدی جدا جدا انگشت
به رنگ شمع در این معبد خیالگدازهزار سبحه به سیلاب رفت با انگشت
ز وضع قامت خم پاس زخم دل داریدحذر خوش است ازبن ناخن‌آزما انگشت
حضور عالم بیکار نیز شغلی داشتنبرد لذت سر خاری از حنا انگشت
درین بساط به صد گوشمال موت و حیاتندید هیچکس از پنجهٔ قضا انگشت
هین تپانچه و مشتی‌ست نقد غیرت مردعمود گیر گر افتاد نارسا انگشت
تلاش روزی ما بس که غالب افتاده‌ستبه زینهار برآورده آسیا انگشت
بلندی مژه آن را که هرچه ‌پیش آردپی قبول ‌گذارد به دیده‌ها انگشت
محال بود بر اسباب پا زدن بیدلبه پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت