غزل شمارهٔ ۸۴۴
همت از هر دو جهان جست و ز دل در نگذشتموج بگذشت ز دریا و ز گوهر نگذشت
آمد و رفت نفس،گرد پی یکتاییستکس درین قافله از خویش مکرر نگذشت
شمع بر سر همه جا دامن خاکستر داشتسعی پرواز ضعیفان ز ته پر نگذشت
ختمگردید به بیمار وفا شرط ادبما گذشتیم ولی ناله ز بستر نگذشت
هرزهدو بود طلب، قامت پیری ناگاهحلقه گردید که میباید ازین در نگذشت
پستی طالع شمعمکه به صحرای جنونآب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت
حرص مشکل که ره فهم قناعت سپردآب آیینه پلی داشت سکندر نگذشت
روش معدلت از گردش پرگار آموزکه خطش گر همه کج رفت ز محور نگذشت
طاقت غرهٔ انجام وفا ممکن نیستناتوانیست که از پهلوی لاغر نگذشت
شرر کاغذ آتش زدهام سوخت جگرآه از آن فرصت عبرت که به لنگر نگذشت
بر خط جبههٔ ماکیست نگرید بیدلزین رقمکلک قضا بیمژه ی تر نگذشت