غزل شمارهٔ ۸۳۲
گر جنونم هوس قطع منازل میداشتخوشتر از ریگ روان آبله محمل میداشت
دیده گر رنگی از آن جلوه به رو میآوردیک تحیر به صد آیینه مقابل میداشت
پاس آیین ادب گر نشدی مانع اشکتا به کویش همه جا پا به سر دل میداشت
سوخت پروانهام از خجلت آن شمع که دوشمیزد آتش به خود و خاطر محفل میداشت
ای خوش آن شوق که از لذت بیعافیتیکشتیام وحشت گرداب ز ساحل میداشت
عقده دل اگر از سعی تپش وامیشدحیرت آینه هم جوهر بسمل میداشت
احتیاج آینه شد نام کرم جلوه فروختخاتم جود نگین در لب سایل میداشت
شرم نایابی مطلب عرقیساز نکردتا ره کوشش مقصدطلبان گل میداشت
قطع کردیم به تدبیر خموشی چون شمعجادهای را که ادب در دل منزل میداشت
داغم از حوصلهٔ شوخنگاهان بیدلکاش در بزم بتان آینه هم دل میداشت