غزل شمارهٔ ۸۳۳
تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشتگر شوی حلقهکه چشم آنسوی در خواهی داشت
زبن شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردنشمعسانگل به سر از باغ سحر خواهی داشت
یک عرقوارگر از شرم طلب آب شویتا ابد درگره قطرهگهر خواهی داشت
شب وصل استکنون دامن او محکمدارپاس ناموس ادب وقت دگرخواهی داشت
تهمت نام تجرد به مسیحا ستم استمیخلی در دل خود سوزن اگر خواهی داشت
یک حلب شیشهگر از هر قدمت میجوشدخاطرآبله در سیر و سفر خواهی داشت
گر بسوزی ورقنه فلک ازآتش عشقیادگار من و دل یک دو شرر خواهی داشت
بیدل این بار امانت به زمین سود سرتتاکجاجامهٔمعشوق بهبر خواهیداشت