غزل شمارهٔ ۸۳۰
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشتتورا در آینه میدید و جستجوی تو داشت
به هر دکانکه درین چارسو نظرکردمدماغ ناز تو سودای گفتگوی تو داشت
به دور خمکدهٔ اعتبارگردیدیمسپهر و مهر همانساغر و سبوی تو داشت
ز خلق این همه غفلتکه می کند باورتغافل توز هرسو نظربه سوی تو داشت
نظربه رنگ توبستم نظربه رنگ توبودخیال روی توکردم خیال روی تو داشت
ز ما و من چقدر بوی ناز میآیدنفس به هرچه دمیدند های و هوی تو داشت
غرور و ناز تو مخصوصکجکلاهان نیستشکسته رنگی ما هم خمی ز موی تو داشت
هزار پرده دریدند و نغمه رنگ نبستزبان خلق همان معنی مگوی تو داشت
چه جرعههاکه نه بر خاک ریختی زاهدبه این حیا نتوان پاس آبروی تو داشت
به سجده خاک شدی همچو اشک و زین غافلکه خاک هم تری از خشکی وضوی توداشت
بهگردش نگهت پی نبرد فطرت توکه سبحهٔ تو چه زنار درگلوی تو داشت
درین حدیقه به صد رنگ پر زدم بیدلز رنگ در نگذشتمکه رنگ و بوی تو داشت