غزل شمارهٔ ۸۲۹
امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشتهر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت
کس وحشتت از اسباب تعلق نپسندیددامن نشکستن چقدر چین جبین داشت
از وهم مپرسید که اندیشهٔ هستیدر خانهٔ خورشید مرا سایهنشین داشت
هر تجربهکاری که درتن عرصه قدم زدسازدل جمع آن طرف ملک یقین داشت
عمریست که در بندگداز دل خویشیمما را غم ناصافی آیینه بر این داشت
چون سایه به جز سجده مثالی ننمودیمهمواری ما آینه در رهن جبین داشت
در قد دو تا شد دو جهان حرص فراهمزین حلقهکمند امل آرایش چین داشت
از پردهٔ دل رست جهان لیک چه حاصلآیینه نفهمیدکه حیرت چه زمین داشت
با این همه حیرت به تسلی نرسیدیمفریاد که آبینهٔ ما خانهٔ زین داشت
آفاق تصرفکدهٔ شهرت عنقاستجز نام نبود آنکه جهان زیر نگین داشت
بیدل سراین رشته به تحقیق نپیوستدر سبحه و زنار جهانی دل و دین داشت