گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۲

تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشتچشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت
باد دامانت غبارم را پریشان‌کرد و رفتسرمه‌ام درگوشهٔ چشم عدم آرام داشت
عالمی را صید الفت کرد رنگ عجز مندر شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت
پختگی در پردهٔ رنگ خزانی بوده استمیوه‌ام در فکر سرسبزی خیالی خام داشت
یاد آن شوقی‌که از بیطاقتیهای طلبدل تپیدن نیز در راهت شمارگام داشت
از ادای ابرویت لطف نگه فهمیده‌اماین کمان‌، رنگ فریب از روغن بادام داشت
گر نمی‌بود آرزوتشویش جانکاهی نبودماهیان را نشتر قلاب حرص‌کام داشت
ناله را روزی‌که اوج اعتبار نشئه بودچون‌جرس‌، بیدل به‌جای‌باده، دل‌درجام‌داشت