غزل شمارهٔ ۸۲۳
سادگی دل را اسیر فکرهای خام داشتتا تحیر بود در آیینه عکس آرام داشت
گر نمیبود آرزو تشویش جانکاهی نبودماهیان را تشنهٔ قلاب حرص کام داشت
از ادای ابرویت لطف نگه فهمیدهایماین کمان رنگ فریب از روغن بادام داشت
دل نه امروز از صفا فال صبوحی میزنددر کدورت نیز این آیینه عیش شام داشت
ما ز خودداری عبث خون طلبها ریختیمدر صدای بال بسمل عافیت پیغام داشت
دل مصفاکردن از بشم به طوف جلوه بردآینه بر دوش حیرت جامهٔ احرام داشت
بیپر و بالی تپش فرسوده پرواز نیستهرکسی ایجا به قدر عاجزی آرام داشت
در نقاب اشکم آخرحسرت دل قطره زدرنگ صهبا پای گردیدن به طبع جام داشت
چون عرق زین نقد ایثاری که آب است از حیاما اداکردیم هرکس از خجالت وام داشت
بس که بیدل بر طبایع حرص شهرت غالب استجانکَنیها سنگ هم در آرزوی نام داشت