غزل شمارهٔ ۸۲۱
هرجا دلی تپیدن شوق خیال داشتگرد به باد رفتهٔ من رقص حال داشت
روزی که عشق زد رقم ناتوانیامچون خامه استخوان تنم مغز نال داشت
رازم ز بینقابی اظهار اشک شدعریانی اینقدر عرق انفعال داشت
درکیش عشق ساز رهایی ندامت استافسوس طایری که به دام تو بال داشت
امروز نیست داغ تو خلوت فروز دلخورشید ریشه در دل ماه از هلال داشت
از دل به غیر شعلهٔ آهی نشد بلندعرض سراسر چمنم یک نهال داشت
در بحر احتیاج که موجش تپیدن استآسایشی که داشت لب بیسؤال داشت
بیهوده همچو صبح دمیدیم و سوختیمفصل بهار بی نفسی اعتدال داشت
دل خون شد و کسی به فغانش نبرد پیاین چینی شکسته زبان سفال داشت
از دل غبار هستی موهوم شستهایمرفت آنکه لوح آینهٔ ما مثال داشت
عمرم،کی آمدم که دهم عرض رفتنیتهمت خرامیام قدم ماه و سال داشت
تنها نه بیدل از تپش آرام منزل استهر بسمل، آشیان طرب، زبر بال داشت